فلخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فلخ . [ ف َ ] (اِ) ابتدای کارها باشد. (اسدی ) (برهان ). مرحوم دهخدا نوشته اند که گمان میکنم «زفلخ » یک کلمه باشد به معنی نوعی از بنا مثل گنبد یاکوشک و کاخ . (از حاشیه ٔ برهان چ معین ) : همت او بر فلک ز فلخ بنا کرد بر سر کیوان فکند بن پی ایوان . خسروانی . ◄ (اِمص ) پنبه دانه بیرون کردن از پنبه . (برهان ). رجوع به فلخیدن شود. ◄ (اِ) غلق در. (صحاح الفرس ). در این معنی مصحف فَلْج است . رجوع به فَلْج (اِ) شود.
فلخ . [ ف َ ] (ع مص ) شکستن سر کسی را. ◄ پیدا و آشکار کردن . (منتهی الارب ). واضح کردن و بیان کردن امری را. (اقرب الموارد).