فلخم
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(فَ لْ خَ) (اِ.) = فلخمه: مشتة حلاجی که بر زه کمان میزنند تا پنبه حلاجی شود.<br>
فرهنگ فارسی معین
(فَ لْ خَ) (اِ.) = فلخمه: مشته حلاجی که بر زه کمان میزنند تا پنبه حلاجی شود.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فلخم . [ ف َ ل َ ] (اِ) فلاخن که آلت سنگ اندازی باشد. (برهان ). پلخم . فلخمان . پلخمان . فلخمه . فلاخن . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به این کلمات شود.
فلخم . [ ف َ خ َ ] (اِ) مشته ٔ حلاجان را گویند، و آن آلتی باشد از چوب که بر زه کمان زنند تا پنبه حلاجی شود. (برهان ). محلاج ندافان بود. (اسدی ) : گر بخواهی که بفخمند تو را پنبه همی من بیایم که یکی فلخم دارم کاری . حکاک (از اسدی ). ◄ قفل صندوق . ◄ دخمه و مقبره ٔ گبران . (برهان ). مصحف دخمه است . (حاشیه ٔ برهان چ معین ).