فلح
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فلح . [ ف َ ] (ع مص ) شکافتن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ شکافتن زمین را جهت کشت کاری . ◄ فریفتن . ◄ بد سگالیدن . (منتهی الارب ). ◄ دغلی نمودن . ◄ کاستن در حق خرید و فروخت . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به فلاحت شود.
فلح . [ ف َ ل َ ] (ع اِمص ) فلاح در همه ٔ معانی . (منتهی الارب ). رجوع به فلاح شود.
فلح . [ ] (اِ) پنبه ٔ حلاجی کرده ٔ تخم برآورده . (فهرست مخزن الادویه ).