فلج
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(فَ لَ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- کجی پای.<BR>۲- در فارسی به معنی سستی و نق ص در اعضای بدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(فَ لْ) (اِ.) قفل، زنجیر پشت در.
(فَ لَ) [ ع. ] (اِ.) ۱- کجی پای. ۲- در فارسی به معنی سستی و نق ص در اعضای بدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فلج . [ ف ُ ](ع اِمص ) پیروزی و رستگاری . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ (اِ) ماه . (اقرب الموارد).
فلج . [ ف َ ل َ ] (ع اِ)جوی خرد. ج، افلاج . ◄ (اِمص ) گشادگی میان هر دو پای و میان دندانهای پیش، یا عام است . ◄ (مص ) فالج زده گردیدن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ (اِمص ) کجی پای . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ در تداول عوام فارسی زبانان، فالج، بیحسی دست و پای . فلج به دو فتحه که به معنی فالج و بیحسی استعمال میشود، در زبان عرب به معنی کجی پاهاست و آن را که بدین عیب معیوب باشد «افلج » گویند، مانند اعور. در ذیل اقرب الموارد آمده است : الفلج هو انقلاب القدم علی الوحشی و زوال الکعب، و قیل الافلج الذی اعوجاجه فی یدیه فان کان فی رجلیه فهو افحج . - فلج اطفال ؛ بیماریی است میکربی که دست و پای کودکان را از حرکت می اندازد. - فلج پلک فوقانی ؛ از کار افتادن اعصاب بالابرنده و پائین آورنده و حرکت دهنده ٔ عضلات پلک فوقانی . استرخاء جفن اعلی . (فرهنگ فارسی معین ). - فلج شدن . رجوع به فلج شدن شود. - فلج عصبی ؛از کار افتادن تمام یا قسمتی از اعصاب ارادی را گویند که ممکن است بر اثر ضربه یا شوک یا ترس و یا بعلت امراض عفونی باشد. استرخاء عصبی . (فرهنگ فارسی معین ). - فلج کردن . رجوع به فلج کردن شود. - فلج گردیدن . رجوع به فلج گردیدن شود.
فلج . [ ف َ ] (ع اِ) گزند. (منتهی الارب ). ◄ نیمه . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ج، فلوج . ◄ جوی خرد. (منتهی الارب ). رجوع به فُلُج شود. ◄ (مص ) فیروزی و رستگاری یافتن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ قسمت کردن . ◄ دونیم ساختن . ◄ زمین شکافتن بجهت زراعت . ◄ خراج بریده واجب کردن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رجوع به فلوج شود.
واژگان فارسی سره واژهدان
ناتوان، زمین گیر، تن بیمار، ازکار افتاده