فلاح
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فلاح . [ ف َ ] (ع اِ) طعام سحری . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ (اِمص ) باقیماندگی در خیر و نیکویی . (از اقرب الموارد). ◄ زیست . (منتهی الارب ). ◄ رستگاری . (منتهی الارب ). فوز و نجات . (از اقرب الموارد) : باد صبا بر آب کر، نقش قد افلح آورد تا تو فلاح و فتح را بر شط مفلحان بری . خاقانی . هم خزانه ٔ فتوح بگشاید هم نشانه ٔ فلاح بفرستد. خاقانی . قصد ما ستر است و پاکی و صلاح در دو عالم خود بدان باشد فلاح . مولوی . کار تقوی دارد و دین و صلاح که از او باشد به دو عالم فلاح . مولوی . هرکه در خردیش ادب نکنند در بزرگی فلاح از او برخاست . سعدی .
فلاح . [ ف َل ْ لا ] (ع ص، اِ) کشتی بان . ◄ کرایه دهنده ستور را. ◄ کشاورز. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) : بر سر خرمن به وقت انتقاد نی که فلاحان همی جویند باد؟ مولوی . رجوع به فلاحت شود.