فقیری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فقیری . [ ف َ ] (اِخ ) مردی عامی است اما بغایت آزاده و فارغ البال است . طبعش بد نیست . از اوست این مطلع: ساخت پابوس تو ای سرو سرافراز مرا هرکه را میل بدین نیست مسلمان نبود. (از مجالس النفائس میر علیشیر نوایی ترجمه ٔ فارسی چ حکمت ص ١٦٦).
فقیری . [ ف َ ] (حامص ) فقر. فقیر بودن : سعدی نظر بپوشان یا خرقه در میان نه رندی روا نباشد در جامه ٔ فقیری . سعدی . دل چو غنی شد ز فقیری چه غم روز رهایی ز اسیری چه غم ؟ خواجو.
فقیری . [ ف َ ] (ص نسبی ) منسوب به فقیر که انتساب اجدادی است . (از سمعانی ).