فقع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فقع. [ ف ُ ] (ع ص، اِ) ج ِ افقع. (منتهی الارب ).
فقع. [ ف َ ق َ ] (ع مص )سخت سرخ گردیدن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
فقع. [ ف َ ] (ع مص ) سخت زرد گردیدن . ◄ زرد بی آمیغ شدن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ فرسودن کسی را سختی های زمانه . (منتهی الارب ). هلاک کردن . (از اقرب الموارد.) ◄ بالیدن کودک و جنبیدن . ◄ از گرمی مردن . ◄ دزدیدن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد.) ◄ تیز دادن . (منتهی الارب ). تیز دادن خر. (از اقرب الموارد).