فقاعی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فقاعی . [ ف ُ ] (ص نسبی ) این انتساب فقاع ساز و فقاع فروش را افاده کند. (سمعانی ). مویزآب فروش . آبجوفروش . (یادداشت مؤلف ). بوزه فروش و آنکه برف و دوشاب بفروشد. (آنندراج ) : در این میان مردی فقاعی - حاجب بگتغدی - رفته بود تا لختی یخ و برف آرد. (تاریخ بیهقی ). نه از دروگر و از کفشگر خبر دارم نه بر فقاعی و پالیزبان ثنا خوانم . مسعودسعد. یکی دکان فقاعی ار یابم بدل شربت سه گانه خورم . خاقانی . روزی فقاعیی بود در جوار حضرت ... (انیس الطالبین ).