فغانی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فغانی .[ ف َ ] (اِخ ) کابلی . رجوع به فغانی میر سعید شود.
فغانی . [ ف َ ] (اِخ ) کشمیری . معاصر نصرآبادی بوده و به هند سفری کرده است . (از الذریعه ج ٩ ص ٨٤٠). خوش طبیعت و سخن شناس است، غنی کشمیری تعلیم از او دارد و از کشمیر به هندوستان رفته و شعرش این است : فتاده ایم و تو فارغ ز دستگیر ما ببین جوانی خود، رحم کن به پیری ما. (ازتذکره ٔ نصرآبادی ص ٤٤٨).
فغانی . [ ف َ ] (اِخ ) میرسعید گوید: فغانی تخلص میکند. در مجلدی و نقش بندی باوقوف است . واقعاً هنرمندی بی مثل است، اما خیال خوش طبعی او را پریشان دارد. این مطلع از اوست : دمی وصال تو از عمر جاودان خوشتر بیاد وصل تو خوش بودن این زمان خوشتر. (از مجالس النفائس تألیف میر علیشیر نوایی حکمت ص ٨٠). فغانی از شعرای قرن نهم هجری است .