فعال
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(فَ عّ) [ ع. ] (ص.) پُرکار، کوشا.<br>
فرهنگ فارسی معین
(فَ عّ) [ ع. ] (ص.) پُرکار، کوشا.
(فِ) [ ع. ] (اِ.) جِ فعل ؛ کارها، رفتارها.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فعال . [ ف ِ ] (ع اِ) ج ِ فعل . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ فعلی که از دو فاعل باشد مانند. مَرَّ. ◄ دسته ٔ تبر. (از اقرب الموارد). رجوع به فَعال شود.
فعال . [ ف َ ] (ع اِ) دسته ٔ تبر و تیشه و جز آن . ج، فُعُل . ◄ کرم و جوانمردی . ◄ کردار نیکو یا در خیر یا در شر هر دو استعمال کنند. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). بفتح اول برای فاعل مفرد است و اگر فاعل بیش از یک باشد بکسر اول آید: هم حسان الفعال . (از اقرب الموارد) : فعالش مایه ٔ خیر و جمالش آیت خوبی جلالش نزهت خلق و کمالش زینت دنیا. منوچهری . نفرین کنم ز درد فعال زمانه را کو داد کبر و مرتبه این گو فسانه را. شاکر بخاری . آن را که ندانی نسب و نسبت و حالش وی را نبود هیچ گواهی به فعالش . ناصرخسرو. کس از من سیه نامه تر دیده نیست که هیچش فعال پسندیده نیست . سعدی (بوستان ). - بدفعال ؛ بدفعل . بدکار. گناهکار : خداوند جهان به آتش بسوزد بدفعالان را بر این قائم شده ست اندر جهان بسیاربرهانها. ناصرخسرو. - خورشیدفعال ؛ درخشان . آنکه نورو بهره اش بهمه میرسد، مانند خورشید : ای نه جمشید و به صدر اندر جمشیدسیر ای نه خورشید و به بزم اندر خورشیدفعال . فرخی . - دشمن فعال ؛ آنکه کارش بدشمنان ماند. دشمن کردار. ماننددشمن : ندانم چون تو در عالم دگر دوست اگرچه دوستی دشمن فعالی . سعدی . ◄ (مص ) نیکویی یا بدی کردن . (منتهی الارب ).
فعال . [ ف َ ل ِ ] (ع اِ فعل )امرست یعنی بکن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
فرهنگ طیفی واژهدان
چابک، سرزنده، پرشور، شاداب، چالاک نیرومند، پرزور، قوی، پرزهره فرز، تند، سریع، پرتحرک، زبر و زرنگ، تردست، ورزیده مصمم دایر، جاری، مشغول کار چست
واژگان فارسی سره واژهدان
کوشان، کوشا، کاری، کنشگر، پویا، پرکنش، پرکار