فطنت
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(فِ طْ نَ) [ ع. فطنة ] (اِمص.)۱ - زیرکی، هو شیاری.<BR>۲- دانایی، ج. فطن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(فِ طْ نَ) [ ع. فطنه ] (اِمص.)۱ - زیرکی، هو شیاری. ۲- دانایی، ج. فطن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فطنت . [ ف ِ ن َ ] (ع اِمص ) فطنة. زیرکی و دانایی . (غیاث ). زیرکی . هوشیاری . تیزخاطری . (فرهنگ فارسی معین ) : هر خردمندی که فطنتی دارد تواند دانست که حمید امیرالمؤمنین به معنی از نعوت حضرت خلافت است . (تاریخ بیهقی ). وین گنه طبع را نهم که همی مایه ٔ فطنت و ذکا باشد. مسعودسعد. دشمن اند این ذهن و فطنت را حریفان حسد منکرند این سحر و معجز را رفیقان ریا. خاقانی . چون نداری فطنت ونور هدی بهر کوران روی را میزن جلا. مولوی . هستیش بیداری و فطنت دهد سهو و نسیان از دلش بیرون جهد. مولوی . وز اینجا گفته اند خداوندان فطنت و خبرت . (گلستان سعدی ). اصحاب فطنت و ارباب خبرت گفته اند... (گلستان سعدی ). ◄ دانایی . (فرهنگ فارسی معین ) : با آنکه بهترین خلف دهرم آید ز فضل و فطنت من عارش . خاقانی . - عطاردفطنت ؛ بسیار دانا. چه عطارد ستاره ٔ دبیران و دانشوران است : مشتری فر و عطاردفطنت است تحفه هاش از مدحت آرائی فرست . خاقانی . رجوع به فطنة شود.