فضولی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(فُ) [ ع - فا. ] (حامص.)<BR>۱- مداخلة بی جهت در کار دیگران.<BR>۲- یاوه گویی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(فُ) [ ع - فا. ] (حامص.) ۱- مداخله بی جهت در کار دیگران. ۲- یاوه گویی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فضولی . [ ف ُ ] (اِخ ) ملا محمدبن سلیمان بغدادی . از اکابر شعرای قرن دهم هجری است که اشعار مؤثر و سوزناک به زبان ترکی و گاه به عربی و فارسی دارد. وی از وابستگان دربار سلطان سلیمان خان قانونی دهمین سلطان عثمانی بوده . او راست : ١- انیس القلب، قصیده ٔ فارسی . ٢- بنگ و باده، مثنوی ترکی . ٣- حدیقةالشهداء یا ترجمه ٔ ترکی روضةالشهداء کاشفی . ٤- دیوان شعرهای ترکی و فارسی که به نام «دیوان فضولی » به چاپ رسیده است . ٥- ساقی نامه . ٦- صحت و مرض به فارسی . ٧- لیلی و مجنون ترکی . ٨- مطلع الاعتقاد در کلام . تضمینی از ابیات معروف فردوسی دارد که ذیلاً نقل می شود: اگر عمرها مردم بدسرشت بود همدم حوریان بهشت در آن محفل پرصفا روز و شب ز جبریل خواند فنون ادب بدان اعتقادم سرانجام کار نگردد از او جز بدی آشکار وگر سالها گوهر تابناک فتد خوار و بیقدر بر روی خاک چو از خاک خیزد همان گوهر است شهان را برازنده ٔ افسر است . (از ریحانة الادب ج ٣).
فضولی . [ ف ُ ] (حامص ) مداخله ٔ بی جهت در کار دیگران . (فرهنگ فارسی معین ) : ره راست جویی فضولی مجوی گرت آرزو صحبت اولیاست . ناصرخسرو. رئیس متین را چو بینی بگوی که گرد فضولی بسی می تنی . انوری . الهی نفس سرکش را زبون کن فضولی از دماغ ما برون کن . عطار. این گهی بخشد که اجلالی شوی وز فضولی و دغل خالی شوی . مولوی . که من توبه کردم به دست تو بر که گرد فضولی نگردم دگر. سعدی . در کارخانه ای که ره عقل و فضل نیست فهم ضعیف رای فضولی چرا کند؟ حافظ (دیوان چ غنی ص ١٢٦). ◄ یاوه گویی . (فرهنگ فارسی معین ).
فضولی . [ ف ُ ] (ص نسبی ) آنکه کار بی فایده کند و در پی مالایعنی رود. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). کسی که کار بیهوده کند. ◄ آنکه بی جهت در امور دیگران مداخله کند، بدین معانی در فارسی «فضول » مستعمل است . (فرهنگ فارسی معین ) : عدو چو گشت فضولی حقیرتر گردد که تعبیه ست کمی در فزونی و آماس . سیدحسن غزنوی . از دهر زاد و دهر فضولی نمای را خون ریختی گرش نبدی حق مادری . خاقانی . - فضولی کردن : به صاحب ردی و صاحب قبولی نشاید کرد مهمان را فضولی . نظامی . ◄ کسی است که او را نه ولی است و نه اصیل و نه وکیل . (تعریفات ). ◄ درزی . (منتهی الارب ). خیاط. (اقرب الموارد).
واژگان فارسی سره واژهدان
کنجکاوی