فشل
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(فَ ش) [ ع. ] (ص.) کاهل، ترسو.<br>
فرهنگ فارسی معین
(فَ) [ ع. ] (اِ.) مرد بددل و ترسنده و سست.
(فَ شَ) [ ع. ] (اِمص.) کاهلی، سستی.
(فَ ش) [ ع. ] (ص.) کاهل، ترسو.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فشل . [ ف َ ] (ع ص ) مرد بددل و ترسنده و سست .ج، فُشل، افشال . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
فشل . [ ف َ ش َ ] (ع مص ) کاهلی کردن . (منتهی الارب ). کسل . (از اقرب الموارد). ◄ سست گردیدن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) : دین به تیغ حق از فشل رسته است باز بنیادش از فشل منهید. خاقانی . ◄ درنگی نمودن . (منتهی الارب ). ◄ بددل شدن . (منتهی الارب ) (ترجمان علامه ٔ جرجانی ترتیب عادل بن علی ). ترسیدن . (از اقرب الموارد) : دلش از جفای گنبدگردان خسته، و فشل و رعب غالب، و خواب و قرار ذاهب گشته . (جهانگشای جوینی ). فشل و هراس بر آن مدابیر غلبه کرد. (جهانگشای جوینی ).
فشل . [ ف َ ش ِ ] (ع ص ) کاهل . ◄ سست . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).