فشان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فشان . [ ف َ ] (اِ) به معنی چشان است و گرز را گویند. (انجمن آرا از فرهنگ جهانگیری ). لغتی است بی شاهد در یک نسخه به معنی گذر و در دو نسخه ٔ دیگر به معنی گرز است و اﷲ اعلم . (از برهان ). مؤلف انجمن آرا پشان و فشان را به معنی گرز و گذر هر دواشتباه دانسته و مؤلف آن را به معنی «گز» صحیح دانسته است . (نقل به اختصار از حاشیه ٔ برهان چ معین ).
فشان . [ ف ِ ] (اِخ ) دهی است بخش خفر شهرستان جهرم، دارای ٣٢٥ تن سکنه . آب آن از قنات و رودخانه ٔ قره آغاج و محصول عمده اش غله، برنج، بادام، خرما و مرکبات است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٧).
فشان . [ ف َ / ف ِ ] (نف مرخم ) ریزنده و ریزان . (برهان ). در بعضی کلمات مرکب به معنی فشاننده آید. (فرهنگ فارسی معین ): - آتش فشان ؛ آتشبار. آنچه از خود آتش بیفشاند : سوی شاه شد، داغ بردل، کشان شتابنده چون برق آتش فشان . نظامی . که از روم و رومی نمانم نشان شوم بر سر هردو آتش فشان . نظامی . - جانفشان ؛ فدایی . جانباز. در حال جانبازی : آنکه از عشقت زر افشاند ندانم کیست آن این که خاقانی است دانم جانفشان است از غمت . خاقانی . - دامن فشان ؛ در حال اعراض و روگردانی : بر آن گفته کردند دامن فشان ... نظامی . - درفشان ؛ مجازاً. اشکریزان . - ◄ سخن شیوا و روان گویان : دهان درفشان . - زرفشان ؛ در حال فروریختن پول و زر : خبر داد از آن گوهر زرفشان . نظامی . - شکرفشان ؛ شکرریزان . خندان : سر زلف در عطف دامن کشان ز چهره گل از خنده شکرفشان . نظامی . شیرین تر از این سخن نباشد الادهن شکرفشانت . نظامی . با بلبلان سوخته بال ضمیر من پیغام آن دو طوطی شکرفشان بگوی . سعدی . لعل چو لب شکرفشانت در طبله ٔ گوهری ندیدم . سعدی . - طبرزدفشان ؛ شکرفشان . شیرین : فقاع گلابی و گلشکری طبرزدفشان از دم عنبری . نظامی . - عنبرفشان ؛ خوشبوی . مانند مشک فشان : سرآغوش و گیسوی عنبرفشان ... نظامی . نسیم صبح را گفتم تو با او جانبی داری کز آن جانب که او باشد صبا عنبرفشان آید. سعدی . این باد روح پرور از انفاس صبحدم گویی مگر ز طره ٔ عنبرفشان اوست . سعدی . - گلفشان ؛ گلریز : خاک سبزاورنگ و باد گلفشان و آب خوش ابر مرواریدباران و هوای مشکبوست . سعدی . چو تو درخت دلستان تازه بهار و گلفشان حیف بود که سایه ای بر سر ما نگستری . سعدی . - گوهرفشان : ز بس گوهر گوش گوهرفشان شده چشم بیننده گوهرنشان . نظامی . بیا ساقی آن آب گوهرفشان .... نظامی . - مشک فشان ؛ مشک افشان . خوشبو. مشکبار : نگویمت چو زبان آوران رنگ آمیز که ابر مشک فشانی و بحر گوهرزای . سعدی . نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد. حافظ. رجوع به همین مدخل ها در ردیف خود شود.