فشار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فشار. [ ف ِ ] (اِمص، اِ) به معنی فشردن باشد. (برهان ). افشار. (فرهنگ فارسی معین ). ◄ پاشیدن و ریختن . (برهان ). فشردن . فشاندن . افشاندن . ◄ سنگینی که بر روی چیز فرودآورند. (فرهنگ فارسی معین ). ◄ (اصطلاح فیزیک ) نیرویی که بر یک سانتیمتر مربع سطح اثر نماید فشار نامیده می شود. برای محاسبه ٔ فشار باید وزن جسم و یا نیروی وارده را بر سطح اتکاء تقسیم نماییم . هرچه سطح اتکاء کمتر باشد فشار بر آن سطح زیادتر است و برعکس . و نیز هرچه نیرو زیادتر باشد، فشار بر سطح بیشتر است . همچنین هرچه وزن جسم زیادتر فشار حاصل بیشتر خواهد بود. فشار یک نقطه درداخل مایع با ارتفاع آن نقطه از سطح مایع متناسب است . در فشار دو قانون از ارشمیدس و پاسکال وجود دارد.(از کتب درسی فیزیک ). ◄ (نف مرخم ) فشارنده . (برهان ). بصورت پسوند در ترکیب آید : شیر علم را حیات تحفه دهی تا شود پنجه ٔ شیران شکن حلق پلنگان فشار. خاقانی .
فشار. [ ف ُ ] (ع اِمص ) بیهوده گویی . (منتهی الارب ). هذیان و این لغت از کلام عرب نیست و از استعمالات عامه است و از آن فعل نیز سازند. (از اقرب الموارد) : این چه ژاژ است این چه کفر است و فشار پنبه ای اندر دهان خود فشار. مولوی . هیچ زندانی نگوید این فشار جز کسی کز حبس آرندش به دار. مولوی .
فشار. [ ف ِ ] (اِخ ) دهی است از بخش زرقان شهرستان شیراز، دارای ٢٨١ تن سکنه . آب آن از قنات و محصول عمده اش غله و چغندر است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٧).