فشاردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فشاردن . [ ف ِ دَ ] (مص ) فشردن . (آنندراج ). افشردن . (فرهنگ فارسی معین ) : هر گلی پژمرده میگردد ز دهر مرگ بفشارد همه در زیر غن . رودکی . یکی دست بگرفت و بفشاردش پی و استخوانها بیازاردش . فردوسی . فرودآمد از اسب و بفشارد دست پر از خنده بر تخت زرین نشست . فردوسی . تعویذ وفا برون کن از گردن ورنه به جفا گلوت بفشارد. ناصرخسرو. ◄ خلانیدن و فروبردن چیزی را نیز گفته اند در جایی . (برهان ).