فش
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) = وش: پسوندی که در آخر واژه میآید و معنای شباهت را میرساند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(فَ) (اِ.) ۱- کاکل اسب. ۲- یال.
(~.) = وش: پسوندی که در آخر واژه میآید و معنای شباهت را میرساند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فش . [ ف َ ] (ص ) پریشان . ◄ (اِ) کاکل اسب را نیز گویند. (برهان ). کاکل اسب . یال . (فرهنگ فارسی معین ) : پشوتن همی رفت پیش سپاه بریده فش و یال اسب سیاه . فردوسی . گرفتش فش و یال اسب سیاه ز خون لعل شد خاک آوردگاه . فردوسی . همی تیغ، سهراب را برکشید فش و دم ّ اسبش ز نیمه برید. فردوسی . از خوی مردان شهاب روی بشوید بخون وز فش اسبان نبات جعد نهد بر عذار. خاقانی . - گیسوفش ؛ اسبی که فش و یال او چون گیسو زیبا باشد : سیه چشم و گیسوفش و و مشک دُم پری پوی و آهوتگ و گورسم . اسدی . ◄ گام آهنین بود که بر طبق زنند. (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). ◄ بند. بش . آهن جامه . (یادداشت مؤلف ) : روان کوشکی یکسر از عود خام بزرین فش بند و زرین قوام . اسدی . ◄ آنچه از سر دستار به مقدار یک وجب به طریق طره و علاقه گذارند. (برهان ). جهانگیری در یک بیت فردوسی «پرستارفش » را «بدستارفش » خوانده و این معنی را استنباطکرده است . رجوع به معنی فش (پساوند) شود. ◄ صدا و آواز گشودن بند جامه و زیرجامه و ازار. (برهان ). این معنی را جهانگیری از این قطعه منسوب به سعدی استنباط کرده است : بررسیدم از حکیمی هوشمند کاندرین عالم بگو آواز چند گفت در عالم بسی آوازهاست زآن چهار است ای برادر سودمند: قلقل قرابه و چپچاپ بوس جزبز قلیه، فش شلواربند. رجوع به فشافاش، فشافش، فش فش و خش خش شود. ◄ پیرامون دهان را نیز گفته اند عموماً و پیرامون و اطراف دهان اسب را خصوصاً. (برهان ).
فش . [ ف ُ ] (اِ) یال و دم اسب را گویند. (برهان ). رجوع به فَش شود. ◄ دنباله ٔ هر چیزی را نیز میگویند. (برهان ). رجوع به فَش شود.
فش . [ ف َش ش ] (ع اِ) بار درخت ینبوت . (منتهی الارب ). و واحد آن فشة است . (از اقرب الموارد). ◄ غیبة و سخن چینی . ◄ مرد گول . ◄ نوعی از درخت خاردار که خرنوب نامندش . ◄ خروب . ◄ فراهم آمدنگاه آب . ◄ گلیم درشت باریک تار. ◄ (مص ) بیرون کردن باد را از مشک . ◄ آروغ دادن . ◄ به شتاب دوشیدن ناقه را. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ در پی دزدی اندک و حقیر رفتن . (منتهی الارب ).