فسونگر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فسونگر. [ ف ُ گ َ ] (ص مرکب ) فسون خوان . فسون ساز. آنکه جادو و نیرنگ کند : فسونگر چو بر تیغ بالا رسید ز دیبا یکی پر بیرون کشید. فردوسی . فسونگر به گفتار نیکو همی برون آرد از دردمندان سقم . ناصرخسرو. ترا سیمرغ و تیر گز نباید نه رخش و جادوی زال فسونگر. ازرقی . سرگشته کرد چرخم چون چرخ بادریسه فریاد از این فسونگر، زن فعل سبزچادر. خاقانی . زالی است گرگ دل که ترا دنبه می نهد زین دامگاه گرگ فسونگر گذشتنی است . خاقانی . فسونگر در حدیث چاره جویی فسونی به ندید از راستگویی . نظامی . فسانه بود خسرو در نکویی فسونگر بود وقت نغزگویی . نظامی . فسونگر کرده بر خود چشم خود را زبان بسته به افسون چشم بد را. نظامی . ◄ آنکه افسون کردن و رام کردن مار داند. مارافسای : مارفسای ارچه فسونگر بود رنجه شود روزی از مارخویش . ناصرخسرو. فسونگر مار را نگرفته در مشت گمان بردی که مارافسای را کشت . نظامی .