فسون کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فسون کردن . [ ف ُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) افسون کردن و جادویی کردن . (یادداشت مؤلف ) : چه فسون کردی بر من که بتو دادم دل ؟ دل چرا دادم خیره به فسون تو به باد. فرخی . بلیناس گفت اگر همین ساعت بیرون روی و اگرنه فسونی کنم که ناچیز گردی . (مجمل التواریخ و القصص ). دامن دوست بصد خون دل افتاد به دست به فسونی که کند خصم رها نتوان کرد. حافظ.