فسوس کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فسوس کردن . [ ف ُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) تمسخر کردن . استهزاء کردن . سخریه . (یادداشت بخط مؤلف ) : بیامد دگر باره داماد طوس همی کرد گردون بر او بر فسوس . فردوسی . چو بشنید پاسخ چنین داد طوس که بر ما نه خوب است کردن فسوس . فردوسی . پیاده شده گیو و رهام و طوس چو بیژن که بر شیرکردی فسوس . فردوسی . جهاندیده ای نام او ذیقنوس که کردی بر آوای بلبل فسوس . عنصری . کرد بر وی هزار گونه فسوس تا بهنگام صبح و بانگ خروس . نظامی . نوی را بشاهی برآرند کوس که بر وی توانند کردن فسوس . نظامی . در آفتاب نکردی فسوس جام زرش چرا تهی ز می خوشگوار نابستی . حافظ. رجوع به افسوس، فسوس و افسوس کردن شود.