فسق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فسق . [ ف ُ س َ ] (ع ص ) مرد پیوسته تباهکار بی فرمان ناراست کردار. (منتهی الارب ). دائم الفسق . (اقرب الموارد). یا فُسَق ؛ ای فاسق و این صیغه مانند لُکَع و خُبَث اختصاص به ندا دارد. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ).
فسق . [ ف ِ ](ع مص ) گذاشتن حکم خدای تعالی . (منتهی الارب ). بیرون آمدن از فرمان خدای عز و جل . (تاج المصادر بیهقی ) (مصادر اللغه ٔ زوزنی ). از فرمان خدای بیرون آمدن . (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ) (از اقرب الموارد). ◄ بیرون آمدن از راه راستی . ◄ جور و ستم کردن . ◄ بیرون آمدن رطب از پوست . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ نابود کردن و انفاق کردن مال . (از اقرب الموارد). ◄ (اِمص ) نافرمانی . (منتهی الارب ) : دور ازفجور و فسق و بری از ریا و رو شسته رسوم زرق و نبشته دو نیم وی ! منوچهری . تا به پیشت یکی دگر فاسق پیش بهتر رَوَدَت ْ فسق و فجور. ناصرخسرو. زاهد خود را از ظلمت فسق و فساد... برهانید. (کلیله و دمنه ). به می ماند که می فسق است ز اول میانه مستی و آخر خمار است . خاقانی . زهد شما و فسق ما چون همه حکم داور است داورتان خدای بس اینهمه چیست داوری ؟ خاقانی . ◄ کار بد. گناه . ◄ زنا. (فرهنگ فارسی معین ). زناکاری . (منتهی الارب ). - فسق و فجور ؛ کار بد. گناه . ناپارسایی . (فرهنگ فارسی معین ).
فسق . [ ف َ س ِ ] (ع ص ) بیرون آینده از راستی . (منتهی الارب ).