فسح
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فسح . [ ف َ ] (ع اِ) چک مسافران که از سلطان گیرند. (منتهی الارب ). جوازمانندی برای سفر. (از اقرب الموارد). ◄ (مص ) فراخ گردانیدن جهت کسی جای را. (منتهی الارب ). فراخ کردن . (تاج المصادر بیهقی ) (مصادراللغه ٔ زوزنی ). جای بازکردن برای کسی در مجلس . (از اقرب الموارد). ◄ چک نوشتن امیر برای کسی . ◄ دورو فراخ گذاشتن گام را. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ فراخ گردیدن جای . (منتهی الارب ).
فسح . [ ف ُ ] (ع ص ) رجل فسح ؛ مرد گشاده سینه . (منتهی الارب ). واسعالصدر. (اقرب الموارد).
فسح . [ ف ُ س ُ ] (ع ص ) جای فراخ . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ مَفارةٌ فُسُح ٌ؛ بیابان وسیع. (از اقرب الموارد).