فسار
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(فَ) (اِ.) نک افسار.<br>
فرهنگ فارسی معین
(فَ) (اِ.) نک افسار.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فسار. [ ف َ / ف ِ ] (اِ) به معنی افسار است و آن چیزی باشد که از چرم دوزند و بر سر اسبان کنند. (برهان ). مخفف افسار. (انجمن آرا) (حاشیه ٔ برهان چ معین ) : خروشان سرش را به بر درگرفت لگام و فسارش ز سر برگرفت . فردوسی . نیست سر پرفساد ناصبی شوم از در این شعر بل سزای فسار است . ناصرخسرو. تو که نادانی شاید که فسار خر خویش به یکی دیگر بیچاره ٔ نادان ندهی . ناصرخسرو. اندرخور افسر شود از علم به تعلیم آن سر که ز بس جهل سزاوار فسار است . ناصرخسرو. کشی ز روم به خوارزم بت پرستان را فسار بر سر و بر دست نیز پالاهنگ . ناصرخسرو. از اثر عدل تو بر سر و بر پای دید ابرش کینه لگام، ادهم فتنه فسار. خاقانی . - بافسار ؛ دارای افسار. افسار بر سر : هرچه زین سو داغ کرد از سوی دیگر هدیه داد شاعران را با لگام و زائران را بافسار. فرخی . - بی فسار ؛ بدون افسار و به کنایت هدایت نشده و تربیت نیافته : ازیرا سزا نیست اسرار حکمت مر این بی فساران بی رهبران را. ناصرخسرو. نگه کن بدین بی فساران خلق تو نیز از سر خود فروکن فسار. ناصرخسرو. - بی فساری ؛ افسارگسیختگی . بی بندوباری : بیاموز تا دین بیابی ازیرا ز بی علمی آید همی بی فساری . ناصرخسرو. ترکیب ها: - فسارآهخته . فسارگسسته . رجوع به همین مدخل ها در ردیف خود شود. - مرصعفسار ؛ حیوانی که افسارش آراسته به گوهرها بود : تکاور ده اسب مرصعفسار همه زیر هرای گوهرنگار. نظامی .