فزونی جستن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فزونی جستن . [ ف ُ ج ُ ت َ ] (مص مرکب ) برتری خواستن . (یادداشت بخط مؤلف ) : همی فزونی جوید هماره بر افلاک که توبه طالع میمون بدو نهادی روی . فیروز مشرقی . بدو گفت با شاه ایران بگوی که نادیده برما فزونی مجوی . فردوسی . نجستی گرگ بر میشی فزونی نکردی میش بر گرگی زبونی . فخرالدین اسعد. ◄ بیشتر خواستن : فزونی نجست آنکه بودش خرد بد و نیک بر ما همی بگذرد. فردوسی . چون من یافتم زو چنین چار چیز بر این بر فزونی نجوییم نیز. فردوسی . رجوع به فزونی شود.