فروکش کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فروکش کردن . [ ف ُ ک َ / ک ِ ک َ دَ ](مص مرکب ) دعوا کردن با لجاجت و سماجت . ◄ اقامت کردن و در جایی ماندن . (برهان ) : دل گفت فروکش کنم این شهربه بویش بیچاره ندانست که یارش سفری بود. حافظ. سرمنزل فراغت نتوان ز دست دادن ای ساربان فروکش کاین ره کران ندارد. حافظ. ◄ کم شدن طغیان آب یا باد و آماس اندامهای کسی . (یادداشت بخط مؤلف ).