فرونگرستن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرونگرستن . [ ف ُ ن ِ گ َ رِت َ ] (مص مرکب ) فرونگریستن . نگاه کردن . نگریستن از بالا، چنانکه از روزنه درون خانه را نگرند : روزنه ٔ دلم گشاده شد. آنجا فرونگرستم، آنچه می جستم بدیدم . (تذکرة الاولیاء). رجوع به فرونگریستن شود.