فرونشاندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرونشاندن . [ ف ُ ن ِ دَ ] (مص مرکب ) فروکشتن و اطفاء. (یادداشت بخط مؤلف ). خاموش کردن چراغ و آتش و جز آن : قالب برگشت و آتش فرونشاندند. (قصص الانبیاء). دررسی و این آتش فرونشانی . (تاریخ بیهقی ). آتش آتش فرومی نشاند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ◄ جایگزین کردن گوهر و دانه های گرانبها بر روی زینت آلات : زرگرفرونشاند کرف سیه به سیم من باز برنشاندم سیم سره به کرف . کسائی . ◄ تسکین دادن . آرام کردن : به تلطف آن خشم را فرونشانند. (تاریخ بیهقی ). شهوت فرونشان و به کنجی فرونشین منشین بر اسب غدر و طمع را مده لگام . ناصرخسرو. ◄ پایین آمدن . فرودآوردن : باران دوصدساله فروننشاند این گرد بلا را که تو انگیخته ای . عمادی (از سندبادنامه ). ◄ ناپدید کردن : شعله ٔ خورشید شعله ٔ ناهید فرونشاند. (سندبادنامه ). ◄ نشاندن : بنشست گردپای و حریفان فرونشاند پیش کنیزکان و غلامان بر قطار. سوزنی .