فرهنگ لغت

فرومیراندن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

فرومیراندن . [ ف ُ دَ ] (مص مرکب )میرانیدن . کشتن و از میان بردن . (یادداشت بخط مؤلف ) : حرارت غریزی را فرومیراند و هلاک کند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ◄ خاموش کردن چراغ، شمع، آتش و جز آن . رجوع به فرومردن و فروکشتن شود.

معنی فرومیراندن | فرهنگ لغت