فره
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فره . [ ف َرْ رَ / رِ ] (اِ) شأن و شوکت و شکوه و عظمت . (برهان ). خوره . فر. (حاشیه ٔ برهان چ معین ) : بر آیین شاهان پیشین رویم همان از پی فره و دین رویم . فردوسی . زآن بر و بازو وز آن دست و دل و فره و برز زآن بجنگ آمدن و کوشش با شیر عرین . فرخی . مردم چو ز فردین فروماند دنیا ندهدش زیب و نه فره . ناصرخسرو. - بی فرّه ؛ بی شکوه . بی قدرت . بی ارزش : مخالفان تو بی فره اند و بی فرهنگ معادیان تو نافرخندو نافرزان . بهرامی سرخسی . ◄ فروغ و فر و شکوه . رجوع به فره ٔ ایزدی و خوره شود.
فره . [ ف َ رَه ْ ] (ع مص ) خرامیدن . (منتهی الارب ). اشر. (اقرب الموارد). فیریدن . (منتهی الارب ). بطر. (اقرب الموارد). ◄ دنه گرفتن . (مصادر اللغه ٔ زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). ناسپاس شدن و شادکام شدن به افراط. (یادداشت بخط مؤلف ).
فره . [ ] (اِ) به فارسی بنفسج و به ترکی فراخ است . (فهرست مخزن الادویه ).