فرهنج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرهنج . [ ف َ هََ ] (اِ) فرهنگ . علم و فضل و دانش و عقل و ادب . (برهان ). رجوع به فرهنگ شود. ◄ کتابی را نیز گویند که مشتمل باشد بر لغات فارسی . (برهان ). رجوع به فرهنگ شود. ◄ شاخ درختی را گویند که آن را بخوابانند و خاک بر بالای آن ریزند و از آنجا برکنده بجای دیگر نهال کنند. (برهان ). فرهانج . رجوع به فرهانج شود. ◄ نام دوایی نیز هست که آن را کشوث گویند و تخم آن را بزرالکشوث خوانند. (برهان ). به فارسی اسم کشوث است . (فهرست مخزن الادویه ). رجوع به فرهنگ و افرهنج شود.
فرهنج . [ ف َ هََ ] (اِخ ) نام مادر کیکاوس . (برهان ). فرهنگ . رجوع به فرهنگ شود.