فرهنجیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرهنجیدن . [ ف َ هََ دَ ] (مص ) (از: فرهنج + یدن، پسوند مصدری ). (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). ادب کردن و تأدیب نمودن . (برهان ) : مرد را ار هنربفرهنجد توسنی از تنش برون هنجد. سنائی . ◄ تنبیه کردن . (یادداشت بخط مؤلف ) : چنانت بفرهنجم ای بدنهاد که نآری دگر باره ایران بیاد. فردوسی . بفرمودش که خواهر را بفرهنج بشفشاهنگ فرهنگش درآهنج . فخرالدین اسعد. رجوع به فرهنج و فرهنگ شود.