فرمودن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(فَ دَ) [ په. ] (مص م.)<BR>۱- امر کردن، دستور دادن.<BR>۲- گفتن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(فَ دَ) [ په. ] (مص م.) ۱- امر کردن، دستور دادن. ۲- گفتن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرمودن . [ ف َ دَ ] (مص ) در زبان پهلوی فرموتن و در پارسی باستان فرما و در کردی فرمون . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). حکم کردن .امر نمودن . فرمان دادن . (ناظم الاطباء) : اگر بگروی تو به روز حساب مفرمای درویش را شایگان . شهید بلخی . نزد آن شاه جهان کردش پیام دارویی فرمای زامهران به نام . رودکی . چنین گفت هارون مرا روز مرگ مفرمای هیچ آدمی را مجرگ . بوشکور. سبک باش تا کار فرمایمت سبک وار هر جای بستایمت . منطقی رازی . بت اندر شبستان فرستاد شاه بفرمود تا برنشیند به گاه . فردوسی . به خیره همی جنگ فرمایدم بترسم که سوگند بگزایدم . فردوسی . بفرمود کو را به هنگام خواب از آن جایگه افکنند اندر آب . فردوسی . در خمار می دوشینه ام ای نیک حبیب خون انگور دوسالیم بفرموده طبیب . منوچهری . مکن بد با کس و کس را مفرمای به نام نیک گیتی را بیارای . (ویس و رامین ). نامه ها فرمود سوی سپهسالار غازی و سوی قضاة و... (تاریخ بیهقی ). اگر بفرمایی نزدیک وی روم . (تاریخ بیهقی ). از این چه خداوند فرمود و این نواخت تازه که ارزانی داشت سخت شادمانه شد. (تاریخ بیهقی ). همه روز فرمایشان دار و برد سواری و شور و سلیح و نبرد. اسدی . دیوت از راه ببرده ست مفرمای هلا تات زیر شجر گوز بسوزند سپند. ناصرخسرو. دانی که خداوند نفرمود بجز حق حق گوی و حق اندیش و حق آغاز و حق آور. ناصرخسرو. این هر سه را در وقت سیاست فرمودندی . (نوروزنامه ). که فرمایدت کآشنای خسان شو؟ که گوید که هرای زر بر خر افکن ؟ خاقانی . چو شه بشنید قول انجمن را طلب فرمود کردن کوهکن را. نظامی . بفرمود اسب را زین برنهادن صبا را مهد زرین برنهادن . نظامی . چو روزی چند از عشرت برآسود چو سیر آمد ز عشرت کوچ فرمود. نظامی . به خردان مفرمای کاردرشت که سندان نشاید شکستن به مشت . سعدی . هر آنکست که به آزار خلق فرماید عدوی مملکت است آن به کشتنش فرمای . سعدی . دایه ٔ ابر بهاری را فرموده تا بنات نبات را در مهد زمین بپرورد. (گلستان ). مرا روزازل کاری بجز رندی نفرمودند هرآن قسمت که آنجا شد کم و افزون نخواهد شد. حافظ. ◄ نشستن . (ناظم الاطباء). در حالت احترام و بزرگداشت و در تداول عامه فعل امر این مصدر به کار رود. ◄ به جای بسیاری از افعال از قبیل خوردن، نوشیدن، نشستن، گفتن، راه افتادن، گرفتن و جز آن به زبان ادب در صیغه ٔ امر به کار رود. (یادداشت به خط مؤلف ). ◄ کردن . (یادداشت به خط مؤلف ). در این معنی با کلمات دیگر ترکیب میشود: - آزار فرمودن ؛ آزار کردن . آزار دادن : رقیب آزارها فرمود و جای آشتی نگذاشت مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد؟ حافظ. - التفات فرمودن ؛ توجه کردن . لطف کردن : ز چشم غمزده خون میرود ز حسرت آن که او به گوشه ٔ چشم التفات فرماید. سعدی . - تأدیب فرمودن ؛ تأدیب کردن یا امر به تأدیب کسی نمودن . - دعوت فرمودن ؛ دعوت کردن . خواندن : به خلدم دعوت ای زاهد مفرمای که این سیب زنخ زآن بوستان به . حافظ. - عفو فرمودن ؛ عفو کردن . بخشیدن : او را به زندان فرستادندی تا چون کسی شفاعت کردی عفو فرمودندی . (نوروزنامه ). - عقوبت فرمودن ؛ مجازات کردن یا امر کردن به مجازات کسی . - قبول فرمودن ؛ قبول کردن : به صدر صاحب صاحبقران فرستادند مگر به عین عنایت قبول فرماید. سعدی . - مدد فرمودن ؛ مدد کردن . یاری کردن : فیض روح القدس ار باز مدد فرماید دگران هم بکنند آن چه مسیحا میکرد. حافظ. - ناز فرمودن ؛ ناز کردن . ناز فروختن : ساعتی ناز مفرما و بگردان عادت چون به پرسیدن ارباب نیاز آمده ای . حافظ. ◄ تجویز کردن پزشک : با شراب کهن بدهند و بفرمایند دوید. ماده ٔ یرقان را به ادرار بیرون آرد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ◄ لطف و عنایت کردن . (ناظم الاطباء). اجازت دادن : چه کند بنده ٔ مخلص که قبولش نکنند ما حریصیم به خدمت تو نمی فرمایی . سعدی . ◄ گفتن . (یادداشت به خط مؤلف ) : بهر این فرموده است آن ذوفنون رمز نحن الاَّخرون السابقون . مولوی . - دشنام فرمودن ؛ بد گفتن . دشنام دادن : اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم جواب تلخ می زیبد لب لعل شکرخا را. حافظ. ◄ آمدن و رسیدن . (ناظم الاطباء). آمدن ورفتن . (غیاث ). ◄ آوردن برای کسی . - مژده فرمودن ؛ مژده دادن : ای معبر مژده ای فرما که دوشم آفتاب در شکر خواب صبوحی هم وثاق افتاده بود. حافظ.