فرق کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرق کردن . [ ف َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) تفاوت داشتن چیزی با چیز دیگر. فرق داشتن . رجوع به فرق داشتن شود. ◄ تفاوت قائل شدن میان دو چیز یا دو کس . کسی یا چیزی را بر دیگری ترجیح نهادن و ممتاز نمودن . تمیز دادن . تشخیص دادن . (یادداشت به خط مؤلف ) : نه حق را بازپس هشتم ز باطل بکردم فرق از معروف، منکر. ناصرخسرو. فرق کن فرق کن خداوندا گوهر از سنگ و دیبه از کرباس . مسعودسعد. چشم بگشا و فرق کن آخر عنبر از خاک وشکر از شیراز. سنایی . چون از سره بدل نتوانست فرق کرد انگاشت زآن ِ اوست به یک وزن و یک عیار. سوزنی . از خلال ملکان فرق بکن تا عصا کآن ز شبان غنم است . خاقانی . گر نبودی واقف از حق جان باد فرق چون کردی میان قوم عاد. مولوی . نور هر دو چشم نتوان فرق کرد چونکه در نورش نظر انداخت مرد. مولوی . فرق نتوان کردنور هر یکی چون به نورش روی آری بی شکی . مولوی . مه پاره به بام اگر برآید که فرق کند که ماه یا اوست . سعدی . به تشنیعو دشنام و آشوب و زجر سفید از سیه فرق کردم چو فجر. سعدی . میان خواب و بیداری توانی فرق کرد آنگه که چون سعدی به تنهایی شبی رنجور بنشینی . سعدی .