فرغول
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرغول . [ ف َ ] (اِخ ) از قرای دهستان است . (معجم البلدان ) (سمعانی ). و دهستان ناحیتی بوده است در نزدیکی گرگان که ویرانه های آن برجای است . (ازمازندران و استرآباد رابینو ترجمه ٔ فارسی ص ١٢٧).
فرغول . [ ف َ ] (اِ) غفلت و غافل شدن و تأخیر و درنگ در کارها.(برهان ). تأخیر. مطل . (یادداشت به خط مؤلف ). تأخیر بود بر مدافعت و مطل و کسلان . (اسدی ) : که فرغول پدید آید آن روز که بر تخته تو را تیره شود نام . رودکی (یادداشت مؤلف از فرهنگ اسدی ). به هر کار بیدار و بشکول باش به دل دشمن خواب فرغول باش . اسدی . رجوع به فرغوک شود.