فردوسی | شاهنامه | پادشاهی همای چهرزاد سی و دو سال بود | بخش ۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
وزان جایگه بازگشتند شاد پسندیده داراب با رشنواد به منزل بران طاق ویران رسید که داراب را اندرو خفته دید زن گازر و شوی و گوهر بهم شده هر دو از بیم خواری دژم از آنکس کشان خواند از جای خویش به یزدان پناهید و رفتند پیش چو دید آن زن و شوی را رشنواد ز هر گونه پرسید و کردند یاد بگفتند با او سخن هرچ بود ز صندوق وز گوهر نابسود ز رنج و ز پروردن شیرخوار ز تیمار وز گردش روزگار چنین گفت با شوی و زن رشنواد که پیروز باشید همواره شاد که کس در جهان این شگفتی ندید نه از موبد پیر هرگز شنید هماندر زمان مرد پاکیزهرای یکی نامه بنوشت نزد همای ز داراب وز خواب و آرامگاه هم از جنگ او اندران رزمگاه وزان کو به اسپ اندر آورد پای همانگاه طاق اندر آمد ز جای از آواز که آمد مر او را به گوش ز تنگی که شد رشنواد از خروش ز گازر سخن هرچ بشنید نیز ز صندوق وز کودک خرد و چیز به نامه درون سربسر یاد کرد برون کرد آنگه هیونی چو گرد همان سرخ گوهر بدو داد و گفت که با باد باید که گردی تو جفت فرستاده تازان بیامد ز جای بیاورد یاقوت نزد همای به شاه جهاندار نامه بداد شنیده بگفت از لب رشنواد چو آن نامه برخواند و یاقوت دید سرشکش ز مژگان به رخ بر چکید بدانست کان روز کامد به دشت بفرمود تا پیش لشکر گذشت بدید آن جوانی که بد فرمند به رخ چون بهار و به بالا بلند نبودست جز پاک فرزند اوی گرانمایه شاخ برومند اوی فرستاده را گفت گریان همای که آمد جهان را یکی کدخدای نبود ایچ ز ا ندیشه مغزم تهی پر از درد بودم ز شاهنشهی ز دادار گیهان دلم پرهراس کجا گشته بودم ازو ناسپاس وزان نیز کان بیگنه را که یافت کسی یافت گر سوی دریا شتافت که یزدان پسر داد و نشناختم به آب فرات اندر انداختم به بازوش بر بستم این یک گهر پسر خوار شد چون بمیرد پدر کنون ایزد او را بمن بازداد به پیروز نام و پی رشنواد ز دینار گنجی فرو ریختند میو مشک و گوهر برآمیختند ببخشید بر هرک بودش نیاز دگر هفته گنج درم کرد باز به جایی که دانست کاتشکدهست وگر زند و استا و جشن سدهست ببخشید گنجی برین گونه نیز به هر کشوری بر پراگنده چیز به روز دهم بامداد پگاه سپهبد بیامد به نزدیک شاه بزرگان و داراب با او بهم کسی را نگفتند از بیش و کم