فرخسته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرخسته . [ ف َ خ َ ت َ / ت ِ ] (ن مف ) خسته و برزمین کشیده . (برهان ). کشته ٔ برزمین کشیده . (اسدی ) : او می خورد به شادی و کام دل دشمن نزار گشته و فرخسته . ابوالفضل عباسی . به هر تلی بر از خسته گروهی به هر غفجی بر از فرخسته پنجاه . عنصری . رجوع به فرخشته شود. ◄ (ص ) خوب و مبارک و مخفف فرخجسته است . (آنندراج ) (از انجمن آرا).بدین معنی شاید مصحف فرخجسته است .