فرخان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرخان . [ ف َرْ رُ ] (اِخ ) ابن دابویه . رجوع به ذوالمناقب فرخان شود.
فرخان . [ ف َرْ رُ ] (اِخ ) پسر اردوان آخرین پادشاه اشکانی است که به روایتی اردشیر پاپکان دختر او را به زنی گرفته است . هرتسفلد معتقد است که این مزاوجت واقع شده و دلیل او این است که اردشیر میخواسته است با این مزاوجت دولت خود را به دوستی اشکانیان نیز مستظهر سازد. (از ایران در زمان ساسانیان کریستن سن ترجمه ٔ رشیدیاسمی صص ١٠٨-١٠٩).
فرخان . [ ف َرْ رُ ] (اِخ ) یکی از سرداران خسروپرویزاست . وی ملقب به شهروراز (گراز کشور) بود. او را رومِزان هم می گفتند. این سردار بلاد عظیم شام و بیت المقدس را گرفت و به محاصره ٔ قسطنطنیه همت گماشت، اما چون برای عبور از بغاز بسفر وسیله ای نداشت از هراکلیوس شکست خورد. (از ایران در زمان ساسانیان کریستن سن ترجمه ٔ رشیدیاسمی صص ٤٦٨-٤٦٩). رجوع به شهروراز شود.