فرج
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- سوراخ، شکاف.<BR>۲- عورت زن، آلت تناسلی زن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(فَ رَ) [ ع. ] (اِمص.) گشایش، گشایش در کار و مشکل.
(فَ رْ) (اِ.) ورج، ارج ؛ فره، شأن، شوکت، قدر.
(~.) [ ع. ] (اِ.) ۱- سوراخ، شکاف. ۲- عورت زن، آلت تناسلی زن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرج . [ ف َ رَ ] (اِخ ) ابن سهل یهودی . از دانشمندان اصفهان بود و مافروخی او را در شمار فلاسفه و مهندسان و منجمان و پزشکان اصفهان یاد کرده است . رجوع به محاسن اصفهان ص ٣٤ شود.
فرج . [ ف َ رَ ] (اِخ ) ابن غزلون بن خالد انصاری . از فتح بن ابراهیم حدیث کند. او را خطی خوش بود. (از الحلل السندسیة ج ٢ ص ٢١).
فرج . [ ف َ رَ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ وذنکابادی . از روات حدیث بود و از عثمان بن سعید روایت کرد. رجوع به ذکر اخبار اصبهان ج ٢ ص ١٥٧ شود.
واژگان فارسی سره واژهدان
گشایش درکار، گشایش، گشادگی، رخنه
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه