فرامشت
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) (ق مر.)در مشت، میان مشت.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~.) (ق مر.)در مشت، میان مشت.
(فَ مُ) نک فراموش.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرامشت . [ ف َ م ُ ] (اِ) به معنی فراموش است که از یاد رفتن باشد. (برهان ). فراموش . فرامش : چون تیغ به دست آری مردم نتوان کشت نزدیک خداوند بدی نیست فرامشت . ناصرخسرو. ترکیب ها: - فرامشت کار . فرامشتکاری . فرامشت کردن . فرامشتی . رجوع به این مدخل ها و نیز رجوع به فرامش شود.
فرامشت . [ ف َ م ُ ] (اِ مرکب ) آنچه کسی در دست گیرد. (برهان ). از: فرا (پیشوند) + مشت .