فدرنگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فدرنگ . [ ف َ رَ ] (اِ) چوبی گنده و سطبر و قوی که در پس کوچه اندازند تا درگشوده نگردد. ◄ چوبی که گازران بر جامه زنند و جامه را بدان تاب دهند. (برهان ) : پای بیرون منه از پایگه دعوی خویش تا نیاری به در کون ِ فراخت فدرنگ . خطیری (از لغت فرس ). ◄ چوبی که دقاقان جامه بدان کوبند و در خانه ها زنان به رخت و پوشیدنی و غیره زنند و تاه کنند و آن را جندره و رختمال خوانند. ◄ کنایه از قرمساق و دیوث هم هست . ◄ به زبان ماوراءالنهر خوردنی و طعامی باشدکه در دستمالی بسته از جایی به جایی برند. ◄ دستور. (برهان ).