فدا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فدا. [ ف ِ / ف َ ] (از ع، اِ) در تداول فارسی، بجای فداء. رجوع به فداء شود. ◄ چیزی که از آن درگذرند و در راه مقصود واگذارند، و در این معنی در ادب پارسی بیشتر به حالت اضافه به کار رود : فدای تو دارم تن و جان خویش نخواهم سر و تخت و فرمان خویش . فردوسی . فدای آن قد و زلفش که گویی فروهشته ست از شمشاد شمشاد. لبیبی (از صحاح الفرس ). جان خاقانی فدای روی جان افروز توست گرچه خصم اوست جانان یار جانان جان تو. خاقانی . باک مدار سعدیا گر به فدا رود سری هر که به معظمی رسد ترک دهد محقری . سعدی . فدای پیرهن چاک ماهرویان باد هزار جامه ٔ تقوی و خرقه ٔ پرهیز. حافظ.
فدا. [ ف َ ] (اِخ ) اردستانی، نامش میرزا سعید. از سادات حسینی و از احفاد حکیم الملک بانی مدرسه ٔ نیم آورد اصفهان و مولدش اردستان و موطنش اصفهان بود. سیدی جلیل القدر، ادیب و کریم بود و محمد شاه قاجار با او نظر لطف داشت .طبع خوش و اشعار دلکش داشته است . (از مجمع الفصحاء ج ٢ ص ٣٨٣). (از الذریعه ج ٩ ص ٨١٤ از مدایح معتمدیة).