فخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فخ . [ ف َ ] (اِ) تله، و آن آلتی است که بدان جانور گیرند. نَژْنَک . (برهان ). حباله . مصیده . احبول . احبوله . (منتهی الارب ). لاتو. (برهان ). طرق [ طُ / طِ ] . (منتهی الارب ) : تو نشسته خوش و عمر تو همی پرّد مرغ کردار و بر او مرگ نهاده فخ . ناصرخسرو. چو طوق فاخته خط درکشید وزخط او رمیده شد دل من همچو فاخته از فخ . سوزنی . جمله دانسته که این هستی فخ است ذکر و فکر اختیاری دوزخ است . سوزنی . فخم . (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). رجوع به فخم شود. ◄ شکار. (برهان ). صید. (منتهی الارب ). ◄ شکارگاه . (برهان ). عرب این لغت رابه تشدید ثانی به کار برد. رجوع به فَخ ّ شود.
فخ . [ ف َخ خ ] (ع اِ) دام شکاری . ج، فخاخ، فخوخ . (منتهی الارب ). و خلیل گوید آن مأخوذ از لغت عجم است . (اقرب الموارد). رجوع به فخ (بی تشدید) شود.
فخ . [ ف َخ خ ] (ع مص ) خرخر کردن نائم در خواب . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ آواز دادن مار. (اقرب الموارد). رجوع به فح شود. ◄ (اِمص ) فروهشتگی هر دو پای . (منتهی الارب ). فروهشتن هر دو پای . (اقرب الموارد).