فخور
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(فَ) [ ع. ] (ص.) بسیار فخر کننده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(فَ) [ ع. ] (ص.) بسیار فخر کننده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فخور. [ ف َ ] (ع ص ) نازنده . (ترجمان علامه ٔ جرجانی ترتیب عادل ص ٧٦) (منتهی الارب ). به تکلف ستاینده خویشتن را. فخرکننده . (اقرب الموارد). ◄ ناقه ٔ بزرگ پستان کم شیر. (منتهی الارب ). و گوسفند اهلی بزرگ پستان و کم شیر. (از اقرب الموارد). ◄ پستان سطبر درشت تنگ سوراخ کم شیر. ◄ خرمابن بزرگ تنه ٔ گنده شاخ . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). درخت نخل قوی شاخ پربرگ . (فهرست مخزن الادویه ). ◄ اسب بزرگ و دراز نره . (منتهی الارب ).
فخور. [ ف ُ ] (ع مص ) نازیدن . ◄ نازیدن به خوی نیکو. ◄ افزون داشتن کسی را بر کسی در فخر. (منتهی الارب ). رجوع به فخر و فخار شود.