فخمیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فخمیدن . [ ف َ دَ ] (مص ) دانه از پنبه جدا کردن است . (انجمن آرا). فلخودن . (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). زدن . حلج . (یادداشت بخط مؤلف ) : گر بخواهی که بفخمند تو را پنبه همی من بیایم که یکی فلخمه دارم کاری . حکاک . جوان بودم وپنبه فخمیدمی چو فخمیدمی دانه برچیدمی . طیان .