فحوم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فحوم . [ ف ُ ] (ع مص ) آرمیدن چاه و استادن آب آن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ نوشیدن در سیاهی شب . (اقرب الموارد). ◄ درماندن مرد در جواب . ◄ گریستن کودک چنانکه سپری شود آواز وی . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). فحم . فحام . رجوع به فحام و فحم شود. ◄ بانگ کردن گوسپند و کودک . (منتهی الارب ). رجوع به فحم و فحام شود. ◄ سیاه رنگ گردیدن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ (اِ) ج ِ فحمة. رجوع به فحمة شود.