فانی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فانی . (ع ص ) ناپاینده . (ربنجنی ). نیست شونده . ناپایدار : اگر عقل فانی نگردد تو عقلی وگر جان همیشه بماند تو جانی . منوچهری . ما همه فانی و بقا بس تو راست ملک تعالی و تقدس تو راست . نظامی . ◄ (اصطلاح عرفان ) کسی را گویند که در راه شناخت حق و وصال معشوق از خود درگذرد و در معشوق فنا شود تا به او بقا پذیرد : گر مرا در عشق خود فانی کنی باقیت بر جان من شکرانه ای است . عطار. چو فانی شد دلت اندر ره عشق قرار عشق جانان بی قرار است . عطار. خوش است عمر دریغا که جاودانی نیست پس اعتماد بر این پنج روز فانی نیست . سعدی . ◄ پیر سالخورده . (منتهی الارب ). پیری که قوای او رفته باشد. (از اقرب الموارد). - دار فانی ؛ کنایت از دنیاست که پایدار نماند.