فام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فام . (اِ) قرض . دین . (برهان ). وام : به فعل نیک و به گفتار خوب، پشت عدو چو عاقلان جهان زیر فام باید کرد. ناصرخسرو. رجوع به وام شود. ◄ لون و رنگ . (برهان ). و در این معنی به تنهایی مستعمل نیست و جزء دوم کلمات دیگر است . (یادداشت بخط مؤلف ). و ترکیب آن بیشتر با اسم رنگهای مختلف و اسم اشیاء زینتی و درخشان صورت گیرد و بعنوان صفت مرکب بکار رود، مانند ترکیبات زیر: - آیینه فام ؛ شفاف و درخشان : یکی خود پولاد آیینه فام نهاد از برِ فرق چون سیم خام . نظامی . - ازرق فام ؛ کبود : برخیز تا یکسو نهیم این دلق ازرق فام را بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوی نام را. سعدی . - بیجاده فام ؛ سرخرنگ : کشیدند بر طره ٔکوی و بام شقایق نمطهای بیجاده فام . نظامی . - خورشیدفام ؛ درخشان و روشن : چو روی زمین گشت خورشیدفام سخنگوی بندوی برشد به بام . فردوسی . - زنگارفام ؛ کبودرنگ . سبزرنگ . آسمانی : ساقیا می ده که مرغ صبح بام رخ نمود از بیضه ٔ زنگارفام . سعدی (خواتیم ). - سرخ فام ؛ سرخرنگ : بفرمود مهتر که جام آورید بدو درمی سرخ فام آورید. فردوسی . - سیه فام ؛ سیاهرنگ : شنیدم که لقمان سیه فام بود نه تن پرور و نازک اندام بود. سعدی . - فیروزه فام ؛ آبی رنگ : سحرگه که طاوس مشرق خرام برون زد سر از طاق فیروزه فام . نظامی . - لعل فام ؛ قرمزرنگ : برافروخت رخساره ٔ لعل فام یکی بانگ زد هر دو را پور سام . فردوسی .