فاش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فاش . (از ع، ص ) آشکارا و ظاهر. (آنندراج ) (غیاث ). مخفف فاشی، اسم فاعل از ریشه ٔ فشو است که لام الفعل آن در حالت نکره حذف میشود، و در زبان فارسی از دیرباز این کلمه و کلمه ٔ صاف بجای فاشی و صافی بکار میرفته است . مؤنث فاش، فاشیة است . رجوع به اقرب الموارد شود : همین است فرجام و آغاز ما سخن گفتن فاش و هم راز ما. فردوسی . گفت، لیکن فاش گردد از سماع کل ّ سِرّ جاوز الاثنین شاع . مولوی . اگر مشک خالص نداری مگوی وگر هست خود فاش گردد به بوی . سعدی (بوستان ). فاش میگویم و از گفته ٔ خود دلشادم بنده ٔ عشقم و از هر دو جهان آزادم . حافظ. ◄ مشهور. معروف . (یادداشت بخط مؤلف ) : فاش شد نام من به گیتی فاش من نترسم ز جنگ وز پرخاش . طاهر فضل . به نطق است و عقل آدمیزاده فاش چو طوطی سخنگوی و نادان مباش . سعدی (بوستان ). ◄ همگانی و عمومی . آنچه همگان مرتکب شوند : جهل و بیباکی شده فاش و حلال دانش و آزادگی گشته حرام . ناصرخسرو.
فاش . (اِخ ) رودی است در ایالت کرمان که اراضی ناحیه ٔ جبال بارز را مشروب میکند.
فاش . (ص ) پراگنده . مبدل پاش است . (آنندراج ). صاحب صحاح الفرس کلمه را فارسی دانسته و چنین مینویسد: پراکنده شده و آشکاره شده باشد. (یادداشت بخط مؤلف ) : چو در کابل این داستان فاش گشت سر مرزبان پر ز پرخاش گشت . فردوسی . این حدیث به نیشابور فاش شد. (تاریخ بیهقی ).