فاش کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فاش کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) آشکار کردن . اشاعة. (یادداشت بخط مؤلف ) : به یکی تیر همی فاش کندراز حصار ور بر او کرده بود قیر بجای گلزار. عسجدی . حیلت و رخصت بدین در فاش کرد مادر دیوان به قول بی ثبات . ناصرخسرو. مکن گفتمت مردی خویش فاش چو مردی نمودی مخنث مباش . سعدی (بوستان ). مکن عیب خلق ای خردمند فاش به عیب خود از خلق مشغول باش . سعدی (بوستان ). فاش کن حیلت بداندیشان تا نگویند غافلی زایشان . اوحدی . رجوع به فاش شود.
واژگان فارسی سره واژهدان
روکردن، رسواکردن، آشکارکردن