فاسق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فاسق . [ س ِ ] (ع ص ) زناکار. (منتهی الارب ). تبه کار. فاجر. (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ ناراست کردار. (منتهی الارب ) : چون نیم زاهد و نیم فاسق از چه قومم، بدانمی ای کاش . عطار. گر تو زآن فاسق ستانی داد من بر تو و داد تو خوانم آفرین . خاقانی . ج، فاسِقون، فُسّاق، فَسَقة. (اقرب الموارد). در فارسی بصورت فاسقان جمع بسته شده است : محتسب گر فاسقان را نهی منکر میکند گو بیا کز روی نامحرم نقاب افکنده ایم . سعدی . ◄ در تداول عامه، مردی که با زن شوهردار دوستی و هم نشینی و هم صحبتی کند.